علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

ثمره عشق

اولین ماه تولد علیرضا

سلام عزیزم   پسرنازم اولین ماه تولدت مبارک امروزتوخونه خودمون بودیم بعداز 1 ماه که به مامان جون وباباجونت زحمت   دادیم بالاخره اومدیم خونه خودمون و من واست کیک پختم وتنهایی جشن گرفتم آخه بابات نبودو من تا   شب تنهابودم این روزهاتنهانگرانیم گرفتگی صدای توشده اخه الکی صدات گرفته دکتر هم بردیمت گوش و   گلوت چرک نداشت فقط صدات گرفته ومن خیلی غصه میخورم.خداکنه دوباره صدات به حالت عادی برگرده   عزیزم عکسای امروزو واست بعدا میذارم   ...
21 دی 1392

خاطره زایمان

سلام پسر عزیزم روز 12 ابان ماه 1392 من و بابات و مامان جونیت به سمت یزد حرکت کردیم تمام وسایل مورد نیاز رو هم برداشته بودم وقتی راه افتادیم بارون شدیدی میبارید و من خوشحال که بالاخره موقع دیدار با تو نزدیک میشه تا اینکه رسیدیم یزدوبه بیمارستان مرتاض جایی که دکترت اونجابودرفتیم ساعت 10صبح نوبتم شد و دکتر ارجمند بعدازسونو و معاینه گفت که هنوز 10 روز وقت داری و الان واسه زایمان زوده و با اینکه کلی منتظر اومدنت تو اون روز بودم اما خداروشکر که دکتر اینطور تشخیص داد چون باعث شدشما رسیده و کامل باشی و زردی هم نگیری و ما بر گشتیم و دوباره روز 21 ابان دوباره عازم یزد شدیم ولی اینبار با اطمینان رفتیم چون نامه بیمارستان داشتم خلاصه رفتی...
19 آذر 1392

آخرین پست قبل از زایمان

سلام عزیزم   امروز 11آبان 1392 هست و من فزد با باباو مامان جونیت راهی یزدهستیم چون میخوام بیمارستان مرتاض   زایمان کنم خیلی  استرس دارم و نگرانم انشاالله صحیح و سالم بیای بغلمون پسرم خیلی چیزا دلم   میخواست واست بنویسم اما از نگرانی همه چی یادم رفت باباییت باهزار دردسرمرخصی گرفته و تا14 روز   کنارمونه دوست داریم عزیزم ...
16 آبان 1392

8 روز مانده به دیدار

سلام عزیزم   پسر قشنگم 8روز مونده تا چهره ی ماهتو ببینم انشاالله صحیح و سالم بیای بغلم از خدا یه چیزی خواستم   اونم اینه که اگه عمرم به دنیا نبود فقط یک لحظه به من اجازه بده تا تو رو ببینم همین .   باورت نمیشه ولی از حالا دارم لحظه شماری میکنم روزها به سختی میگذره من بادردای جور واجور تو بدنم   دست و پا میزنم اما فکر اینکه تورو ببینم همه چیز رو فراموش میکنم دوستت دارم عزیز دلم.   ...
5 آبان 1392

ترس

سلام عزیزم   پسرم امروز 12 مهر1392 هست و شما کلی ما رو ترسوندی ازصبح که پاشده بودیم واسه نمازشما تکون   نخوردی وتاشب تحمل کردم و هرچی مامان جونیت واست دعا میخوند که شما تکون بخوری فایده نداشت   تا ساعت 7 که به باباییت گفتم بریم بیمارستان صدای قلبتو بشنویم خیالمون راحت بشه وبازن دایی جون   محسن و بابایی رفتیم بیمارستان وقتی صدای قلبتو شنیدم خانم پرستار گفتش که باید نوار قلب بگیریم تا   مطمئن بشیم بچه سالمه و 2 بار به مدت 40 دقیقه از من و شما نوار قلب گرفتن و خدارو شکر مشکلی   نبو اما کلی غصه خوردم و نگرانت بودم پسرم دیگه منو اینجوری اذیت نکن خداجون شکرت که بچم سالمه    ...
12 مهر 1392

جشن تکلیف پسر دایی جون محسن

سلام عزیزم   پسرم دیشب رفته بودیم خونه دایی جون محسنت آخه پسر داییت امیرحسین به جشن تکلیف رسیده بود و   من واسش کیک و ژله درست کردم و براش برده بودم دایی من و دخترخالم  به اضافه ی مهرسا هم بودن   خلاصه خوب بود و فقط تورو کم داشتیم پسرم کی باشه که واسه ی خودت جشن بگیریم مامان جون     ...
11 مهر 1392

روزهای پاییزی

سلام عزیزم   پسرم امروز 7 مهر1392 هست و شما داری آخرین روزهای ماه 8 جنینیت رو میگذرونی عزیز دلم این شبها   اصلا مامانی خواب نداره و کلی بدنم درد داره اما فدای سرت پسرم .دیگه چیزی نمونده به اومدن شما این   روزها داره دلم میگیره یه استرس عجیب از اینکه دارم مامام میشم استرس دارم که ایا میتونم مامان خوبی   باشم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟ اما به این امیدوارم که خدا کمکمون میکنه دوست دارم عزیزم. ...
7 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ثمره عشق می باشد